بازگشت آخر
به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی، شهید محمدصادق اسماعیلپور کوزهکنان بیستم شهریور ۱۳۴۴، در شهر کوزهکنان از توابع شهرستان شبستر به دنیا آمد. پدرش رمضان، کشاورزی میکرد و مادرش معصومه نام داشت. تا سوم ابتدایی درس خواند. سال ۱۳۵۹ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم فروردین ۱۳۶۱، در دشت عباس بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند.

بسم ربّ الشهدا...
سال ۱۳۶۰ بود؛ روزهایی که نفسِ شهرها بوی جنگ میداد و هیچ مادری فرزندش را با خیال راحت بدرقه نمیکرد. محمدصادق همان روزها از جبهه برگشت؛ آرام و قرار نداشت، چشمهایش انگار پشت سرش جا مانده بود. وقتی پرسیدم چه شده، گفت: «میترسم بچهام رو نبینم، بابا… میترسم قبل از دنیا اومدنش شهید بشم.» دلش تاب نداشت و من هرچه دلداریاش دادم آرام نشد.
همان شب راه افتادیم و به شبستر رفتیم. صادق مثل همیشه وقتی صحبت از فرزندش میشد، جان تازه میگرفت. با شوق بچگانهای چند دست لباس کودک خرید. در مغازه دوچرخهفروشی، چشمش روی یک دوچرخه کوچک ثابت ماند. خرید و به من گفت: «بابا… اینو نگه دار. شاید من نباشم وقتی سیامک بزرگ شد…»
اسم فرزندش را هم همان شب انتخاب کرده بود: «وقتی به دنیا اومد اسمش رو بذارین سیامک، حتماً خبرم کنید.»
فردای آن روز، من و مادر و پدرِ خانواده همراهش تا خروجی شبستر رفتیم. بدرقهاش میکردیم، غافل از اینکه این آخرین بار است. حدود یک ماه بعد، ساعت ۹ صبح، درِ خانه را زدند و خبر آوردند که «سید محمدصادق اسماعیلپور در بستان، منطقه سوسنگرد، به شهادت رسیده است.» دنیا دور سرم چرخید؛ خانه از گریه و ناله پر شد.
یکبار دیگر هم از جبهه که برگشته بود، من در ارومیه بودم. برای سر زدن به دخترم رفته بودم که صادق خبردار شد و بیدرنگ مادرش را برداشت و آمد ارومیه. همین که مرا دید، محکم بغلم کرد. میان گریه گفت: «بابا… جنگ که تموم شد، میبرمت تهران. یه خونه خوب میگیرم، کنار هم یه زندگی آروم شروع میکنیم.»
آن روز مرا و مادرش را به بازار برد. خرید که تمام شد، برای خودش یک قرآن کوچک برداشت. گفت: «اگر قسمت شد و شهید شدم، این قرآن رو میذارم زیر سرم تا لحظه رفتن، هیچ دردی حس نکنم.» دلم آتش گرفت؛ انگار داشت وصیت میکرد.
دو روز ماند و بعد دوباره رفت؛ سه ماه بعد همان خبری رسید که میترسیدم: «محمدصادق در منطقه بستان شهید شده…» مادرش زیر لب فقط گفت: «به آرزوش رسید…»
اما قصۀ ما دردهای دیگری هم داشت. روزی که پسرم مهدی در پیرانشهر شهید شد، صادق بعدازظهر از بازار برگشت و خبر را شنید. انگار ستونش شکست. با گریه به سر و صورت میزد. مهدی برایش فقط برادر نبود؛ رفیق جانش بود، همنفسش. گفت: «میرم جبهه… انتقام مهدی رو میگیرم. بعد از مهدی زندگی برام معنی نداره.»
سه ماه تلاش کردیم آرامش کنیم. تا اینکه یک روز آمد و گفت: «بابا… به آرزوم رسیدم. امروز عصر، ساعت پنج اعزامیم.»
با هم به بازار رفتیم، برایش لباس و وسایل خریدیم. کمی پول هم به او دادم. برگشتیم خانه و ناهار خوردیم. همان موقع تلویزیون سخنان امام خمینی(ره) را پخش کرد. صادق ناگهان از سر سفره بلند شد، رفت جلو تلویزیون، تصویر امام را بوسید و گفت: «وقتی چنین رهبری داریم، انقلاب بیمهست… ما حتماً این متجاوزها رو شکست میدیم.»
عصر همان روز، خانواده با چشمهایی بارانی بدرقهاش کردند. درست موقع سوار شدن سه بار از ماشین پیاده شد، مرا در آغوش گرفت و گفت:
«بابا… نمیدونم چرا دلم آشوبه… قلبم درد میکنه. حس میکنم برنمیگردم.»
این حرفش همه را گریه انداخت. دو ماه بعد خبر آوردند: «محمدصادق در بستان شهید شد…»
خداوند به همه خانوادههای شهدا صبر دهد. ما اگر لایق باشیم، باید ادامهدهنده راه این عزیزان باشیم؛ راهی که با خونشان بیمهاش کردند.
انتهای پیام/