آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۲۰۲
۱۳:۱۴

۱۴۰۵/۰۱/۲۳
روایتی از شور شهادت‌طلبی و جوانمردی شهید «مقصود»

راز زنده‌ماندنم چیست؟

این متن، بخشی از خاطرات برادر شهیدی است که از بازگشت موقت رزمنده‌ای می‌گوید؛ جوانی که در آتش سخت‌ترین نبرد‌ها زیسته بود، اما همواره از خود می‌پرسید چرا هنوز زنده است؟ جوانمردی، ایثار و نگاه عاشقانه‌اش به شهادت، روح این روایت را تشکیل می‌دهد.


به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی، مقصود رضازاده حمیدیه، چهاردهم تیرماه ۱۳۳۸ در شهرستان مراغه به دنیا آمد. پدرش حمید (درگذشته ۱۳۶۴) مغازه‌دار بود و مادرش نیز خانه‌دار. تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه در رشته کشاورزی ادامه داد و موفق به دریافت دیپلم شد. او پس از مدتی کارمندی، در سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد و سپس به‌عنوان پاسدار راهی جبهه‌های دفاع مقدس شد. مقصود رضازاده در روز بیست‌وسوم فروردین ۱۳۶۲ در منطقه هورالهویزه بر اثر اصابت تیر نیروهای عراقی به شهادت رسید. پیکرش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. برادرش حسین نیز در راه دفاع از میهن به شهادت رسیده است.

راز زنده‌ماندنم چیست؟

خاطره‌ای از زبان برادر شهید

تازه از جبهه بازگشته بود و هنوز رنج راه از چهره‌اش زدوده نشده بود. شبی به دیدارش رفتم. تنها نشسته بود و با کتاب خدا مأنوس؛ گویی لحظات خلوتش با قرآن برایش آرامشی عمیق‌تر از هر استراحتی به ارمغان می‌آورد. سلام و مصافحه‌ای کردیم و نشستیم. هر سخنی که آغاز می‌کردیم، بی‌اختیار به محور جنگ و جبهه بازمی‌گشت. آرام گفت: «نمی‌دانم چرا من شهید نمی‌شوم! من که روزهای سخت پاکسازی روستاهای بوکان، مهاباد و نقده را گذرانده‌ام؛ من که در سرپل‌ذهاب، بر روی تپه‌ای که بچه‌ها نامش را تپه ابوذر گذاشته بودند، در میان چتری از آتش و گلوله دشمن جنگیده‌ام… هنوز زنده‌ام.»

از صراحت لهجه‌اش حیرت‌زده شدم. انسانی با این سن‌وسال، که هنوز دغدغه ازدواج و ساختن آینده‌ای ساده در دلش جای داشت، چطور چنین بی‌پروا خود را برای مرگ آماده می‌کرد؟ شهادت در نگاه او چه معنا و جایگاهی داشت؟

به او گفتم: «آقا مقصود، اگر قرار باشد هر که به جبهه می‌رود شهید شود، دیگر چه کسی می‌ماند که در برابر هجوم دشمنان از شرف و دین خود دفاع کند؟» اما او در پی پاسخی دیگر بود؛ دنبال رازی که زنده‌ماندنش را برایش معنا کند.

در پاکسازی روستاهای مهاباد و نقده خوش درخشیده بود. شجاعتی کم‌نظیر داشت. جوانان روستازاده‌ای که تحت فرماندهی‌اش پاسگاه به پاسگاه و روستا به روستا ضدانقلاب را تعقیب می‌کردند، پس از بازگشت به دیارشان از ایمان و ایثار او حکایت‌ها می‌گفتند. می‌گفتند مقصود همیشه در جلوی ستون حرکت می‌کرد و هنگامی که عملیات پایان می‌یافت و زمان بازگشت می‌رسید، از همه عقب‌تر راه می‌رفت تا خطر بیشتری را از آنِ خود کند.

این رفتار جوانمردانه‌اش چنان در دل رزمندگان اثر گذاشته بود که نامش از زبان آنان نمی‌افتاد. همه از شجاعت، مهربانی و رأفتش نسبت به زیردستان سخن می‌گفتند. او فرمانده‌ای بود که پیش از همه در خطر قدم می‌گذاشت و پس از همه بازمی‌گشت.

در نگاه من، آن شب سخنانش نه صرفاً گفت‌وگویی برادرانه، بلکه شبیه وصیت‌نامه‌ای نانوشته بود؛ سخنانی که از دل جوانی برمی‌خاست که همه آرزوهای دنیایی را در مسیری پرخطر اما روشن رها کرده و خود را تسلیم رضای خدا کرده بود. شاید او شهادت را نه پایان زندگی، بلکه کمال بندگی می‌دانست.

انتهای پیام/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه