گفتگو با مادر شهید مدافع سلامت «فرزاد نامی»؛
تعداد بازدید: ۲۲۸
مادر شهید «فرزاد نامی» می گوید: فرزاد از همان کودکی آرزو داشت ماندگار شود و بزرگترین حسرتش را اینگونه به زبان آورده بود:«مادر! قسمت نشد در زمان جنگ باشم و خدمتی کنم. آرزویم این بود در زمان جنگ کاش بزرگ بودم و در راه این مرز و بوم به همراه رزمندگان برای دفاع از کیان کشور می رفتم»

فرزاد با شهادتش در تاریخ ماندگار شد

به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی، شهید «فرزاد نامی» از شهدای مدافع سلامت متولد 30 تیرماه 1356، فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد در رشته «کار درمانی جسمانی» در بیمارستان امام رضا (ع) مشغول خدمت و طبابت بود که در لباس مقدس سفید خدمت در جبهه سلامت، روز 12 مرداد 1399 به آرزویش رسید و در راه حفظ سلامتی مردم شهید شد.

به مناسبت شهادت حضرت ام البنین (س) و نامگذاری این روز به نام «روز مادران شهدا » گفتگویی با « حبیبه نامی » مادر شهید مدافع سلامت انجام داده ایم که در ادامه تقدیم مخاطبان ارجمند می گردد.

کمی از فرزاد و خاطرات دوران کودکیش برایمان بگویید؟

نامی: از خاطرات فرزاد بخواهم بگویم از دوران کودکی اهل دروغ گفتن نبود و من هیچ وقت از او دروغ نشنیدم. قبل از سن بلوغ شروع کرد به نماز خواندن و روزه گرفتن؛ این عملش ترک نشد. به خاطر دارم در سال اول ابتدایی بود که یک روز پیش من آمد و گفت: «مادر! من می‌خواهم اسمم را عوض کنم.» پرسیدم: «چه اسمی را برای خودت دوس داری بگذاری؟» گفت: «بلال!» با تعجب پرسیدم: «چرا بلال؟» گفت: «دوست دارم ماندگار باشم.»

اجازه تغییر نام را به او ندادیم و دلیلش را هم برایش توضیح دادم که: «پدرت نام فرزاد را دوست داشت و برایت انتخاب کرده است.» او به خاطر ما نام خودش را پذیرفت، ولی همیشه دوست داشت نام بلال را برای اسم خودش داشته باشد.

از کودکی مهربان و دلرحم بود. عاطفه خاصی داشت. به یاد دارم اگر بصورت اتفاقی داخل اتاقی حشره یا مورچه ای پیدا می شد و من  از او حشره کش را می خواستم که برایم بیاورد؛ خودش می آمد و با دستمالی حشره را بر می داشت، و آن را در حیاط رها می کرد. به ما هم گوشزد می کرد به این موجودات آسیبی نرسانیم چون آنها هم حق زندگی دارند. خاطرات کودکی فرزاد مدام در جلوی چشمانم مرور می شود.

دوست داشتید که فرزاد در چه حرفه فعالیت کند؟

نامی: آرزویم این بود که فرزندم پزشک بشود. خود فرزاد هم  به پزشکی علاقه زیادی داشت. زمانیکه پدرش در بستر بیماری افتاده بود پسرم خیلی مصمم شد در کارش که خدمت به بیماران بود پیشرفت کند تا بیشتر به مردمی که به کمک کادر درمان نیاز دارند مفید واقع شود. فرزاد خانواده دوست بود و عاشقانه به خانواده‌اش خدمت می کرد. او سرشار از روحیه‌ی فدارکاری بود.

شهید چه کسی را الگوی خود قرار داده بود؟

نامی: گفتم که در همان دوران کودکی به حضرت پیامبر (ص) و اذان گوی ایشان بلال خیلی علاقه داشت. از لحاظ بلوغ فکری و انتخابی که رشد کرده بود به مقام معظم رهبری و سردار سلیمانی نیز علاقۀ خاصی داشت؛ حتی زمانی که خبر شهادت شهید سلیمانی را شنیدیم من خیلی گریه می کردم و بی تاب بودم. پسرم از تبریز راهی شده بود تا پیش من بیاید. به خانه که رسید تا حال مرا دید، گفت: «آمدم تا کنار تو کمی آرام بگیرم؛ اما حال تو هم چندان تعریفی هم ندارد.» آن روز بشدت پریشان و ناراحت بودیم.

عاشق عدالت بود و در راه عدالتخواهی پیرو راه امام علی (ع)، امام حسین (ع) و امام خمینی (ره) بود. امیرالمومنین (ع) را برای خودش الگو قرار داده بود و بشدت مولا علی (ع) را دوست داشت.

 آرزوهای فرزاد چه بود؟

نامی: فرزاد آرزویش خدمت به خانواده بود؛ از پدر و مادر گرفته تا به بچه ها سن و سال نمیشناخت. همیشه با حسرت معصومانه می‌گفت: «مادر! قسمت نشد در زمان جنگ باشم و خدمتی کنم. آرزویم این بود در زمان جنگ کاش بزرگ بودم و در راه این مرز و بوم به همراه رزمندگان برای دفاع از کیان کشور می رفتم.»

پسرم در طول عمرش انقلابی بود و آن را دوست داشت و همه ساله در برنامه «الله اکبر» گویان شب پیروزی انقلاب اسلامی با شور و شوق عجیبی به پشت بام خانه می رفت و همراه مردم نوای الله اکبر سر می داد.

آخرین خاطره به جا مانده از فرزاد چه بود برایمان تعریف کنید؟

نامی: گاهی با فرزندانم که حرف می زنم به یاد خاطرات فرزاد می افتم. برخی خاطره‌ها و خواب‌های عجیب برایم حیرت آور می‌شود. آخرین خاطره‌ای که از او به یاد دارم را تعریف می‌کنم. معمولاً جمعه‌ها دور هم جمع می شدیم. فرزاد هم تازه از پیش ما به تبریز برگشته بود. برادرش سعید هم آن روز عازم تهران شد تا دوره‌ی خدمت مقدس سربازی را بگذراند. روز یکشنبه بود که فرزاد با من تماس گرفت و گفت: «به سعید بگو از تهران برگردد؛ تا این جمعه هم دور هم باشیم!» گفتم: «من به فدای تو شوم، او که سرباز هست و تازه رفته است!» اما اصرار فرزاد دلشورۀ عجیبی به دل من انداخت. به سعید زنگ نزدم، ولی در آن حین خود سعید تماس گرفت و به من گفت: «مادر! فرزاد می‌خواهد این جمعه همگی دور هم باشیم.» گفتم: «آره خبر دارم. فرزاد به من نیز گفته، ولی خجالت کشیدم به تو بگویم؛ چون تازه اعزام شده‌ای!» این خواستۀ  فرزاد برایم تعجب برانگیز بود. دلشوره ای عجیب در دلم داشتم حتی از خودش هم نتوانستم بپرسم چه علتی باعث شده می خواهی همه دور هم باشیم! ما که تازه دور هم بودیم. او خودش به خواهر و برادرهایش زنگ زده بود و همه را برای آخر هفته به خانه ما دعوت کرده بود. بلاخره خلاصه پنجشنبه آن هفته رسید و فرزاد آمد. کلی با هم گفتیم و خندیدیم. با بچه ها بزرگترها کلی بگو بخند راه انداخته بود. عصر که شد آمد و کنار من نشست؛ اما انگار از من خجالت می کشید. گفتم: «فرزاد! تو اگر هفتاد ساله هم بشوی، باز برای من همان فرزاد هفت ساله ای. سرت را روی زانوهایم بگذار؛ تا تو را چون کودکی هایت نوازش کنم!» سرش را روی زانوهایم گذاشت و خوابید. آخر سر دیدیم دیر وقت هست و فرزاد خیال رفتن ندارد. نمی توانست دل بکند و برود؛ رو بهش گفتم: «پسرم کمی هم پیش خانواده ات برو؛ یک هفته به انتظار تو بودند تا آخر هفته باهم باشید. از خانواده ات غافل نشو!»

چند روز بعد از آن دورهمی که فرزادم در تبریز مشغول خدمت بود در یکی از صبح ها طبق معمول منتظر تماس تلفنی اش بودم؛ چون طبق عادت هر روز صبح راس ساعت ۷ صبح با من تماس می گرفت و با همدیگر صحبت می‌کردیم. آن روز خبری از زنگ تلفنش نشد. ساعت ۸:۳۰ بود که خودم تماس گرفتم. حرف که زدیم گفت: «مادر؛ من بیمار شده ام!»

زمانی که متوجه شدید فرزاد هم کرونا گرفته چه شد؟

نامی: وقتی که شنیدم فرزندم مریضی شده‌ چون دیگر مادران  به مریض کربلا دخیل شدم که مریضی فرزندم بهبود پیدا کند و نذر کردم که آش بپزم و پخش کنم تا فرزندم و تمام بیماران گرفتار هر چه سریعتر سلامتی خود را بدست بیاورند.

به عنوان مادر شهید از مردم چه انتظاری دارید؟

نامی: انتظاری که از مردم دارم این هست که همیشه حرف حق را بگویند و طرفدار حق باشند. یار هم و دستگیر همدیگر باشند. برای همدیگر فداکاری کنند؛ در حق کسی که بدی کرده خوبی کنند. در حق همدیگر گذشت داشته باشند و گذشت را در زندگی سرلوحه‌ی خود قرار بدهند. ایمان بالایی داشته و باور داشته باشند که ما در این دنیا مهمانی بیش نیستیم. حرص مال دنیا را نخورند و خودشان را به مال دنیا سرگرم نکنند. به عنوان مادر شهید تنها اشک هایش جاری شد که مرهم این زخم شود.

تهیه و تنظیم گفتگو شبنم اسماعیلی

انتهای پیام/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده