خاطراتی از شهید ناصر توفیقی خِلِجان
شهید ناصر توفیقی در سال 1336 در تبریز دیده به جهان گشود ، وی در نهایت در سال 1361 در دشت عباس آسمانی شد.

الان اسلام خون می خواهد ، نه دکتر!

در روزهای سخت عملیات، راهِ زمینی بسته شده بود. سه روز بود که غذا به رزمنده‌ها نرسیده بود و همه گرسنه بودند. بالاخره هلی کوپتری برایشان مهمات و غذا آورد. دوستش مثل بقیه گفت: «ناصر! برویم غذا بگیریم.» ناصر او را دعوت به صبر کرد و گفت: «هیچ وقت برای غذا بی‌تابی نکن. بالاخره خودش پیش ما می‌آید!» مدتی که گذشت دوستش باز گفت: «ناصر غذا دارد تمام می شود!» ناصر گفت: «تو اگر می خواهی برو، من فعلا می مانم!» دوستش هم نرفت و با ناصر ماند. غذا برای آن همه رزمنده کم بود و زود تمام شد! ناصر با لبخندی ملیح گفت: «غذا تمام شد ولی بیا به تو نشان دهم که چه‌طور غذا منتظر ما می ماند!» رفتند و در کناری از باقی‌ماندۀ سفرۀ بچه ها خرده نان ها را جمع کردند. ناصر با لذت نان خشک را می‌خورد و می‌گفت: «غذا برای ماست نه ما برای غذا! حیفه برای غذا بی‌تابی کنیم! ببین غذا چه راحت پیش ما آمد!»

 

ناصر دانشجوی فروتنی بود. تفاخر و خود بزرگ‌بینی را دوست نداشت و هیچ وقت به دکتر بودنش افتخار نمی کرد. یک سال تا پایان درسش مانده بود که جنگ تحمیلی آغاز شد و اوبه جبهه رفت. مادرش می‌گفت: «نرو، بمان و درست را تمام کن.» می گفت: « مامان! الان اسلام خون می خواهد نه دکتر!» وقتی برادر بزرگشان حسین، خواست به جبهه برود، ناصر گفت: «شما زن و بچه دارید، نگرانی از بابت شما زیاد است اما از طرف من نه! اگر لازم باشد، شما هم می روید، ولی فعلا لازم نیست.» جنگ خیلی زود ثابت کرد آن قدر دهشتناک وبزرگ است که به همۀ ناصرها و حسین‌هایی که مرد میدان هستند نیاز دارد. هم حسین رفت ... هم ناصر... .

 

از سکنات و رفتارش مشخص بود که شهادت نصیبش می شود. ناصر شایستۀ قرب خدا بود. برادرش حسین، آبان ماه سال60 شهید شده بود. 19 بهمن ماه، ناصر برای مرخصی آمده بود تبریز. مادرش گفت: » ناصر! عید بیا مرخصی که ما در خانه تنها نمانیم. اولین عیدِ عزای برادرت هم هست.» ناصر گفت: «مامان! من دیگر در عید مرخصم!» مادر متوجه منظورش نشد.  ولی خواهرش فهمید که در عید مرخصم یعنی چه! ناصر از زمین کَنده شده بود... در روز چهارم عید سال 61 در عملیات فتح‌المبین به قافله شهیدان اسلام پیوست و به منتهای آرزویش یعنی رضایت خدا...

 

موقع حرف زدن وقتی احساس می کرد که این حرف در راستای انگیزه الهی نیست، فوراً حرف را در همانجا قطع نموده و سکوت اختیار می کرد. از سعه صدر عجیبی برخوردار بود، با حوصله تمام حرفهای دیگران را گوش می داد. خوشروئی، نگاه عمیق، تیزهوشی، کم حرفی، حرف سنجیده زدن، متانت در گفتار، نظم در اندیشه و رفتار و حالت افتاده ناصر در اولین برخوردهایش با هر کسی نمود پیدا می کرد، پیشقدم بودن و ایثار ناصر در کارهای سخت و دشوار مشهور بود، به کوهنوردی علاقه خاصی داشت چنانچه بعضی وقت ها تنها به کوه می رفت.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده