شهید اکبر میراب اورنگی در سال 1341 در تبریز دیده به جهان گشود ، وی در نهایت در سال 1361 در سومار آسمانی شد.
اگر لایق باشم شهید می شوم
به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی ، شهید اکبر میراب اورنگی در سال 1341 در تبریز دیده به جهان گشود ، وی در نهایت در تاریخ 1361/7/12 در سومار به لقالله پیوست. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات برادر این شهید بزرگوار می باشد:

زندگی لحظه به لحظه همه شهدا خاطره است. آنها واقعاً به درجه عالی رسیده اند که به این دنیای فانی پشت کرده اند تا دیگر در ظلمت و فساد گیر نکنند. برادر من کسی نبود که تمام اعمال و رفتار و خدمتی که در راه انقلاب و جبهه کرده به زبان بیاورد و دوست نداشت که ما هم از او تعریف کنیم ولی به درخواست مادرم من نتوانستم نه بگویم و امیدوارم که برادرم از این کار من ناراحت نشود.

اولین اعزام آنها به منطقه غرب در اوایل جنگ تحمیلی بود اگر درست به یاد داشته باشیم اولین اعزامهای بسیجی بود که برادر من در صف آنها قرار گرفته بود. آنها درست شش ماه تمام در سردشت با کومله ها درگیر بودند. در این مدت ارتباط ما فقط از طرق دو نامه بود، وقتی مأموریت آنها تمام شد و برگشتند وقتی آن لحظه هایی را که با دشمن بودند را تعریف می کردند خودشان هم در حیرت بودند که چگونه سالم برگشتند. برادرم بعد از سردشت دو بار دیگر به جبهه جنوب عازم شد و در اهواز به مأموریت خود ادامه داد. در نوبت سوم به جبهه غرب به سومار اعزام شد، قبل از عملیات مسلم بن عقیل او به مرخصی 10 روزه آمد. وقتی او به خانه وارد شد گویی یک صورت پر از نور در جلوی چشمانمان ظاهر شد. در یک هفته ای که به خانه آمده بود تمام ذکر و فکرش راز و نیاز با خدای خود بود و لحظه ای از عبادت دست بر نمی داشت و این حالت او مرا بسیار متأثر کرد. از او پرسیدم که بعد از عملیات کی بر می گردی؟ و او در جواب گفت اگر خدای بزرگ در من لیاقتی ببیند و من را به درگاه بپذیرد دیگر این بار برگشتی نخواهد بود.

او که به مدت 10 روز به مرخصی آمده بود در روز هفتم وسایل خود را جمع کرده و گفت دیگر نمی توانم اینجا بمانم و با چند تن از بچه ها به سومار برگشت. رفتار و اعمال او در آن هفت روز هنوز هم انگار جلوی چشمانم است از نماز خواندن و اذان گفتن و دعا خواندنهای مکرر او گرفته تا رفتار او با من و بقیه خانواده همه از یک چیز حکایت می کردند که این آخرین دیدار است. هفتمین روزی که داشت با همه خداحافظی میکرد مرا به گوشه ای برد و به من گفت که همه کتابهای من را به مسجد بهشتی و همه پولی را که در حساب بانکی ام دارم به حساب 100 امام بریزید. من گفتم که برای گفتن این حرفها خیلی زود است تو شش ماه تمام در جبهه روبروی دشمن بودی این بار هم با لطف و کرم الهی باز هم به خانه سالم بر می گردی ولی او در جواب به من گفت: نه! من با خدای خود عهد بستم.

چند روز بعد از رادیو و تلویزیون خبر شروع عملیات را شنیدم و هر لحظه منتظر بودم که در خانه زده شده و خبر شهادتش را بدهند. عملیات با موفقیت انجام شده بود و رزمنده ها به همراه او به پشت جبهه عملیات برای استراحت و تجدید قوا برگشته بودند توسط هواپیماهای عراقی مورد حمله قرار گرفته و بر اثر انفجار چادر مهمات با اصابت گلوله ای به قلب او جان به درگاه الهی بخشید و به هدف عالی خود رسید.

روز عید غدیر بود ما در خانه بودیم و همه بهانه تبریک عید به خانه ما می آمدند و من هم هنوز منتظر بودم در دلم آشوبی به پا شده بود و آرام و قرار نداشتم تا که ساعت 30/4 بعد از ظهر یکی از اقوام نزدیک به بهانه اینکه رحیم زخمی شده و در بیمارستان بستری شده به خانه ما آمد. در بین اهل خانه گریه و زاری بلند شد مادرم گفت: دروغ است او شهید شده و به ما نمی گویند. بعد از او اقوام و اهل محل در خانه ما جمع شده و خبر شهادت او در همه جا پیچید و در همان روز ساعت 7 در خیابان دانشسرا با برادر خود دیدار آخر را کردیم. وقتی که مأموریت صورت او را برای دیدار آخر باز کردند هنوز همان صورت نورانی که قبل از رفتنش به چهره داشت باز هم می درخشید در صورتی که چهار روز قبل به شهادت رسیده بود.

و این جزء مشیت های الهی است که خداوند کسی را به پیش درگاه خود می پذیرد که واقعاً لایق این درجه باشد
منبع : اسناد اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده