نگاهی بر زندگی نامه شهید سید رضا میر محمدی
سید رضا میر محمدی در نامه هایی که به مادرش می نوشت متذکر می شد که ما دو راه داریم که یا باید حسینی باشیم و یا یزیدی اگر حسینی باشیم یا باید مثل حسین بجنگیم و به شهادت برسیم و یا مثل زینب پیام رسان خون شهیدان باشیم

نگاهی بر زندگی نامه شهید سید رضا میر محمدی

زندگینامه پاسدار شهید سید رضا میرمحمدی

به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی ، رضا در پنجم مرداد 1340 در خانواده ای نسبتاً متوسط در یکی از محله های شهر تبریز بنام شهریار دیده به جهان گشود و در دامن پاک و محجوب و در آغوش پر مهر و محبت مادر بزرگ شد و به سن 7 سالگی رسید و در دبستانی در همان محله مشغول به تحصیل شد. رضا کودکی مرتب و تمیز بود همچنان که مادرش می گوید که رضا هیچ وقت پایش را بدون کفش بر زمین نمی گذاشت. دوران دبستان به پایان رسید و برای ادامة تحصیل در مدرسة راهنمایی آذرآبادگان ثبت نام کرد. رضا از همان اول علاقه ی شدیدی نسبت به فوتبال داشت. هر هفته برای تماشای فوتبال به باغشمال میرفت و عکس بازیکنان را جمع می کرد و در ضمن همیشه در ماههای محرم در سینه زنیها و دسته های عزاداری حسین (ع) شرکت میکرد. در سومین دوره ی راهنمایی بسر می برد که یکی از معلمان رضا درباره ی نماز از شاگردان پرس و جو می کند و هر یک از شاگردان جوابی را میدهد. بعد معلم می گوید که ما مخلوق بدی هستیم چرا که شیطان بر خدا سجده کرد ولی ما نمی کنیم از همان لحظه بود که نماز و روزة رضا هیچ وقت ترک نشد و همه را به نماز خواندن و روزه گرفتن تشویق می کرد. رضا به آنچه که داشت قانع بود و هر موقع که مادرش بر سر لباس رضا با پدرش بگو مگو داشتند رضا به مادرش می گفت که من همه چیز دارم تو خودت را ناراحت نکن.


رضا نسبت به مادر خود مهربان بود و هیچ وقت جواب تندی به مادرش نمی داد. بعد از پایان دوره ی راهنمایی در دبیرستان دهقان ثبت نام کرد و در دومین دوره ی دبیرستان بود که انقلاب مردم خسته از ظلم و ستم شاه آغاز شد. رضا از اولین روز درگیری به برادر بزرگش تا آخرین روز پیروزی در راهپیمائیها و تظاهرات شرکت میکرد و در یکی از روزها هم دستگیر شده بود که خوشبختانه خیلی زود آزاد شد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی که واحدهای احتیاط مساجد برای سرکوبی منافقان و ضد انقلابیون تشکیل یافته بود.

شهید هم عضو این واحد احتیاط بود و در حدود 3 سال می شد که هر دو روز یکبار هر شبها 3 ساعت کشیک میداد. هر هفته در نماز جمعه شرکت می کرد و بنا به فرمان امام خمینی سنگر مساجد را ترک نمی کرد و در بحث با دیگران از انقلاب و اسلام و امام دفاع می کرد. این شهید علاقه ی شدیدی نسبت به مطالعه ی کتاب داشت. پولی را که به دست می آورد به کتاب میداد و بیشتر اوقات بود که تا ساعت 12 شب به مطالعه ی کتاب مشغول می شد که این کتابها در حدود 300 جلد می شد و آثار دکتر شریعتی و شهید مطهری و شهید دستغیب و دیگر علماء می باشد.

در سال 1360 برادر بزرگ شهید در عملیات مسلم بن عقیل شرکت کرده و زخمی شدند و در حدود 3 ماه خوابیدند. در این مدت شهید خدمات شایانی به برادرش انجام داد. بعد از 3 ماه برادر کوچک شهید در تاریخ 1361/9/22 در سانحه ی آتش سوزی جانش را از دست می دهد بعد از این وقایع جانگداز رضا از مادرش درخواست به جبهه رفتن را نمود ولی مادرش اجازه نداد اما با این حال به بسیج می رود در آنجا هم برادران بسیجی اجازه نمی دهند و می گویند که باید یک ماه دوره ببینی و رضا هم نمی خواست که یک ماه دوره را بگذراند می گفت که یک ماه را در جبهه می گذرانم. رضا دوستی در بسیج داشت که به او گفت که تو بگو که اسم مرا بنویسند خلاصه با هزار زحمتی که بود پرونده اش را تشکیل می دهد و لباسهایش را تحویل گرفت ولی همان روز دوستان رضا برای دیدنش به خانه آمدند و او را از رفتن به جبهه بازداشتند و لباسهایش را برداشته و به بسیج تحویل دادند.

بعد از این جریانات برای اینکه به گفته های رهبرش عمل نماید سعی کرد که مادرش را برای جبهه رفتنش راضی کند به همین منظور هر روز احادیث و روایات پیغمبر اکرم (ص) و حضرت علی را برای مادرش تشریح می کرد و قرآن را می خواند و آن را برای مادرش معنی می کرد تا اینکه یک سال گذشت و مادرش را راضی کرد و در اولین سالگرد برادرش در خانه به دنبال شناسنامه می گشت که در بسیج اسم نویسی کنند و دوباره در بسیج تشکیل پرونده داد و در 27 آذر ماه به وسیله ی اتوبوس به جبهه اعزام شد و بعد از 20 روز به مرخصی آمد و دوباره در 29 دیماه به جبهه اعزام شد او طی نامه هایی که به مادرش می نوشت متذکر میشد که ما دو راه داریم که یا باید حسینی باشیم و یا یزیدی اگر حسینی باشیم یا باید مثل حسین بجنگیم و به شهادت برسیم و یا مثل زینب پیام رسان خون شهیدان باشیم و مادرش از خدا سپاسگزار بود که چنین فرزندی را به او داده است. 2 ماه بود که از اعزام شدنش به جبهه می گذشت که مادرش صدای او را نشنیده بود و در پنجمین روز عید به سر می بردیم که خبر شهادتش را به خانواده اش خبر ندادند که با این خبر مادر و برادرانش و خواهرش را سیه پوش و داغدار کرد او گلی بود از گلستان عاشقانه به خدا که توسط معشوقش گلچین گشت و در صفوف شهیدان گلگون کفن اسلام استقرار یافت.

روحش شاد و راهش مستدام باد

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده