شهید رحیم حاجی اندریان در سال 1337 دیده به جهان گشود ، وی در نهایت در سال 1360 به لقاالله پیوست.

مختصری از زندگی نامه شهید رحیم حاجی اندریان

مختصري از زندگينامة شهيد رحيم حاجي اندريان

به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی ، شهيد بزرگوار رحيم حاجي اندريان در سال 1337 در يك خانوادة مذهبي كه شغل‌شان كشاورزي و دامداري بود متولد شد. اين شهيد بزرگوار از كوچكي هميشه در اول وقت نمازش را مي‌خواند و در عزاداري‌هاي امام حسين (ع) و جلسات قرآن خواني شركت ميكرد. در موقع خواندن نماز به قرائت نماز بيشتر دقت مي‌كرد. ايشان تا سن 20 سالگي در روستاي اندريان بودند كه اين روستا هم شهداي گرانقدري در راه اسلام و انقلاب داده است. در سال 1357 در زمان پيروزي انقلاب اسلامي به همراه برادر بزرگ خود در راهپيمايي‌ها شركت مي‌جست. ايشان همراه ساير انقلابيون شبها تا صبح نگهباني مي‌داد به طوري كه در سال 1357 در ماه مبارك رمضان توسط كلانتري 3 دستگير شد كه بعد از چند روز با ضمانت آزاد شد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در پاياه بسيج سپاه پاسداران واقع در محله قطران فعاليت زيادي داشت. از خصوصيات اخلاقي ايشان، گذشت ايشان بود تا جايي كه كساني را كه در حق او بدي كرده بودند و ايجاد ناراحتي كرده بودند را نيز بخشيده بود. برادرش كه در خط مقدم جبهه «ميمك» مشغول خدمت سربازي بود در سال 1361 چنين نقل مي‌كند كه او در جبهه‌هاي اسلام آباد غرب از طريق بسيج پاسداران عازم جبهه شده بود در آنجا به ملاقات من آمده بود. در آنجا فقط شبها امكان داشت كه به پشت خط برويم، روزها امكان رفت و آمد نبود چون مستقيم در ديد دشمن بوديم به همين خاطر از تاريكي شب استفاده و از طريق كانال به پشت خط مقدم رفت و آمد مي‌كرديم. اين شهيد عزيز كه خودش رزمنده بود مستقيم آمده بود به خط مقدم، در آنجا به غير از افراد رزمنده اجازه عبور و مرور نمي‌دادند. ايشان همان روز تا شب در گردان مانده بود تا هوا تاريك شود. شب ساعت 9 بود ديدم در سنگر ديده‌باني كسي مرا از پشت بغل كرد، برگشتم ديدم برادرم رحيم است. در آن شب پر خاطره تا صبح با هم درد دل كرديم. آن شب تا صبح چندين بار گفت: خوش به حال شما رزمندگان خط مقدم كه هر ساعت و هر لحظه شهادت انتظار شما را مي‌كشد. يعني ايشان واقعاً عاشق شهادت بود. صبح همان شب قبل از روشن شدن هوا به يگان خودش رفت. از همان روز در واحد خود پافشاري كرد كه حتماً بايد به خط مقدم جبهه اعزام شود بلكه زود به آرزويش يعني شهادت برسد. اين شهيد بزرگوار هميشه مي‌گفت: مولايمان حضرت علي فرموه: «گذشت شجاعت مرد است» و مي‌گفت انتظار شهيد شدن را مي‌كشم، ار خدا قبول كند. مي‌گفت: اگر شما بعد از من زنده مانديد از قول من از همة كساني كه در روستا يا در شهر با هم بوديم از آنان حلاليت بطلبيد. ايشان كارمند فروشگاه شهر و روستا بود، بارها و بارها به طور پنهاني ايشان را امتحان كرده بودند از لحاظ رستكاري و بعدها او را به عنوان نگهبان انبار مركزي قرار داده بودند. بعد از شهادت تعريف و تمجيد مي‌كردند. هم اكنون هم نام انبار به نام اين شهيد بزرگوار ثبت شده است.

اين شهيد عزيز اخلاق و رفتار بخصوصي داشت. مهربان بود، با بچه‌ها مثل بچه رفتار مي‌نمود. به صله ارحام اهميت ميداد و مي‌گفت: خدا دوست دارد كساني را كه صلة ارحام را فراموش نمي‌كنند. اين شهيد بزرگوار در سال 1360 كه به جبهه عازم شده بود تا زمان شهادتش چندين بار داوطلبانه از طرف اداره به جبهه‌هاي حق عليه باطل اعزام شده و در نهايت بر اثر اصابت تركش خمپارة دشمن بعثي به درجه رفيع شهادت نائل گرديد. 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده