شهید کاظم فرشباف در سال 1342 در سردرود دیده به جهان گشود ، وی در نهایت در سال 1361 به لقاالله پیوست.

مروری بر زندگی نامه شهید کاظم فرشباف

زندگینامه شهید والامقام شهید کاظم فرشباف سردرودیان

شهید بزرگوار در تاریخ 1342/1/6 در خانواده ای مذهبی در شهر سردرود از توابع تبریز دیده به جهان گشود. او پنجمین فرزند این خانواده بود. ایشان روحیه ای بسیار آرام داشت و به ندرت عصبانی می شد تا زمانی که حقی از کسی ضایع نشود ولی اگر قرار بود حق مظلومی ضایع شود آرام، قرار نمی گرفت تا حقی پایمال نشود.

ایشان تحصیلات راهنمایی و ابتدائی را در زادگاهش به پایان رساندند و برای ادامة تحصیل در دورة دبیرستان به دبیرستان فردوسی تبریز رفتند و همیشه از شاگردان منضبط، فعال، درس خوان این دبیرستان بودند. همیشه در فعالتهای مذهبی و انقلابی مدرسه، شهر می کرد تا انقلاب شروع شد. او همیشه در تظاهرات و راهپیمائیها شرکت داشت ولی شرکت در تظاهرات و فعالیتهای انقلابی او را هیچ وقت از ادای فرایض دینی باز نمی داشت. به نماز اول وقت، روزه و حتی مستحبات اهمیت زیادی قائل بود. به فقراء و محرومان رسیدگی می کرد. احترام خاصی به خانواده اش می گذاشت. بلافاصله بعد از برگشتن از مدرسه برای کمک به پدرش در کنار او مشغول قالیبافی می شد. پدرش هر قدر اصرار می کرد که تو الان خسته ای کمی استراحت کن قبول نمی کرد و می گفت وقتی من می بینم که شما چقدر زحمت می کشید، کار می کنید تا خانواده در رفاه و آسایش باشد دلم می گیرد و وقتی کارش در کنار پدر تمام 
می شد به پایگاه می رفت و فعالیت می کرد و شبها به درش و مشقش می رسید تا اینکه جنگ شروع شد و ایشان روزی با چهره ای گرفته، در هم به خانه آمده، به پدر و مادرش گفت: درخواستی دارم قَسمتان می دهم رد نکنید، اجازه بدهید من به جبهه بروم. پدر و مادرش گفتند که فعلاً درس ات را بخوان بعد از تمام کردن درس ات به جبهه برو ولی ایشان اصرار داشتند که بروند و می گفتند که اصلاً نمی توانم درس بخوانم چون فکر می کنم که الان اسلام، انقلاب، کشور بیشتر به خون ما نیاز دارد تا درس ما. بالاخره اجازه گرفت و عازم شد و در لشکر عاشورا- تیپ 2- گردان شهدای محراب- گروهان 3- دسته 2- مشغول دفاع غیرتمندانه از دین، کشور و ناموس امت اسلامی گردید و بعد از مدتی در عملیات رمضان بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح گردید و در بیمارستان البرز تهران بستری شد. پزشکان به کلی از او قطع امید کرده بودند چون جراحاتش خیلی شدید بود. همه جای بدنش ترکشهای خمپاره بود ولی به یاری خدا حالش به زودی خوب شد ولی پزشکان توصیه کردند که چند ماهی 
نمی توانی به جبهه بروی ولی ایشان همچون پرنده ای که در قفس نگه داشته باشند بیقرار جبهه بود، آرام و قرار نداشت و بعد از کمتر از یک ماه دوباره عازم جبهه گردید تا شب عملیات والفجر مقدماتی رسید و فرماندهانش او را به خاطر جراحاتش از اعزام به عملیات منع کرد و ایشان فوق العاده ناراحت شدند و به فرمانده اصرار داشتند که از ایشان تست و امتحان بگیرد اگر قبول نشد اعزام نکند بالاخره اصرارهای فراوانش فرمانده را مجبور به تسلیم کرد، اعزام شد و در همان عملیات در تاریخ 1361/11/18 به خیل شهدا پیوست و از شدت علاقه ای که به جبهه داشت حتی جسم پاکش نیز حاضر به ترک آنجا نشد و بعد از نزدیک به یک دهه جسم مطهرش به آغوش خانواده اش بازگشت ودر مزار شهدای سردرود آرام گرفت.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده