شهید یوسف ناظری در سال 1340 دیده به جهان گشود و در نهایت در سال 1357 در جریان انقلاب شکوهمند اسلامی به دست مزدوران رژیم شاهنشاهی به شهادت رسید.

مبارز انقلابی

به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی ، شهید یوسف ناظری در سی ام آذرماه سال 1340 در عنصرود از توابع شهرستان اسکو دیده به جهان گشود ، وی در نهایت در 21 بهمن ماه سال 1357 به دست مزدوران رژیم طاغوت آسمانی شد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات برادر شهید می باشد.

ساعت 22 شب بود، سکوت مطلق فضای شهر را پر کرده بود گاهگاهی صدای حرکت چرخهای تانکها در خیابانهای شهر سکوت سهمگین آن را می شکست و بعضی موقع صدای تک تیر تفنگ سربازی در سکوت شهر طنین انداز می شد. کودکی 10 ساله بودم با کنجکاوی های خاص خودم که آن فضا برایم غریب و تازه گی داشت، از پنجره اتاق به بیرون کوچه نگاه میکردم، داخل خانه همه به جز مادرم که بیدار بود خواب بودند، ناگهان صدایی از پشت بام یکی از همسایه ها بلند شد. الله اکبر الله اکبر، سکوت خاصی حاکم شد. یک دقیقه… دو دقیقه باز دوباره الله اکبر سکوتی کوتاهتر از آن الله اکبر

به دنبال آن صدای دیگر به آن الله اکبر اضافه شد. الله اکبر الله اکبر. صداها رفته رفته بیشتر می شد  لا اله الا الله الله اکبر صدای حرکت تانکها بیشتر می شد. رگبار گلوله ها در میان الله اکبرها خفه می شد و بعضی موقع صفیر گلوله ها دل کودکی مثل من را به لرزه می انداخت. صداها رفته رفته بیشتر می شد در عرض نیم ساعت غوغائی شد، برادرانم همه خوابیده بودند که ناگهان صدای در خانه مان محکم کوبیده شد، زن همسایه بود و درخواست کمک می کرد و از صدای محکم کوبیدن در، برادر بزرگم از خواب بیدار شد و گفت چه خبر است. مادرم گفت: بخواب چیزی نیست، زن همسایه است شوهرش رفته بیرون تظاهرات برنگشته نگران است و کمک می خواهد. در این موقع پدرم هم از خواب بیدار شد و دید که غوغائی دیگر است. صدای الله اکبر بیداد می کرد. صدای رگبار گلوله ها و تک تیرها یک لحظه قطع نمی شد. پدرم لباس پوشید تا بیرون برود و لی برادر بزرگم گفت که من هم می آیم، مادرم گفت: یوسف خطرناک است کجا می روی. گفت: چیزی نیست نگران نباش با بابام میرویم و بر می گردیم. از خانه خارج شدند، تا سر کوچه از پنجره دنبالشان کردم وقتی سر کوچه از چشم ناپدید شدند، چشم به آسمان دوختم شب تقریباً سردی بود ولی آسمان صاف و پر ستاره بود تقریباً نیم ساعت به این منوال گذشت و صدای الله اکبر و تیراندازی یک لحظه هم قطع نمی شد، همین طور از پنجره نگاه می کردم که بابا از سر کوچه پیدا شد، دوان دوان آمد، یعقوب، یوسف آمده خانه. گفتم: نه نیامده. گفت: ارتشیها حمله کردند و همه متفرق شدند، یوسف جلوتر از من دوید، چرا نیامده. نگرانی بر همه متولی شد تا صبح خبری نشد. مادرم از نگرانی نمی دانست چه کار کند تا دو روز خبری از برادرم نداشتیم تا اینکه 23 بهمن به کمک دایی بزرگم و پدرم که در تمام شهر به دنبالش گشته بودند فهمیدیم شهید شده است و همان شب با تیر یکی از ارتشیان شهید شده است.    
منبع : اسناد اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان شرقی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده