شهید غلامرضا جلیل زاده در سال 1343 در تبریز دیده به جهان گشود ، وی به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت و در نهایت در سال 1361 در فکه آسمانی شد ، متاسفانه ناکنون اثری از پیکر پاک ایشان یافت نشده است.

فرازی از زندگی نامه شهید غلامرضا جلیل زاده

زندگی نامه شهید غلامرضا جلیل زاده از زبان برادر بزرگوارشان

به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی ، شهید غلامرضا جلیل زاده در یکم فروردین ماه سال 1343 در خانواده متوسط در محله کلانتر کوچه، چایکنار تبریز به دنیا آمد. از ایام نوجوانی به مسجد محله رفته و در انجام کارهای محله فعالیت می کرده، در سال 1359 برای طی کردن خدمت مقدس سربازی به کمیتة انقلاب اسلامی رفته و پس از چندی به استخدام رسمی کمیته انقلاب اسلامی در آمد. سرانجام در هجدهم بهمن ماه سال 1361 برای سومین بار عازم جبهه نبرد حق علیه باطل گردید و به عنوان آرپی چی زن مشغول خدمت بود که در عملیات والفجر فکه شرهانی در حال دفاع از اسلام و میهن اسلامی به درجه رفیع شهادت نائل گردید و به علت پاتک دشمن بعثی جنازه وی در آنجا مانده و مفقود گردید.

یکی از خاطره های آن شهید آن بود که در آخرین دیدار خانواده خودش به اهل خانواده گفت که این بار که من می روم من شهید می شوم و جنازه ی من بر بالای دستان مردم بدرقه می شود. در همان بار مرخصی تمام حق الناسی که به گردن داشت تسویه حساب نمودند و تمام حسابهایش را با مردم پاک کردند و از همه حلالیت خواستند. ما به او گفتیم که انشاء الله بر می گردی و با هم می رویم زیارت کربلا. ایشان گفتند که ما می رویم و راه کربلا را باز می کنیم و انشاء الله شما به زیارت کربلا می روید. در اوایل انقلاب بعضی از وسایل مایحتاج عمومی را به عاملین مربوط می دادند و شهید غلامرضا از طرف مسجد مأمور حفظ نظم بود تا هم مردم نظم را به هم نزنند و شلوغی نکنند هم عاملین وسایل را درست بین مردم پخش کنند. چندین بار هم من برای خرید از این مکان، به آنجا رفتم. به من اشاره کرد که بروم و در صف بایستم من هم می رفتم و در صف می ایستادم، یکبار یکی از آشنایان به خنده گفت که غلامرضا چرا مادرت را در صف نگه داشته ای. غلامرضا جواب داد که این یک مسئولیت است که به من سپرده شده نمی توانم در آن خیانت کنم. مادرم عزیز من است اما اگر یک نفر از این کار ناراضی باشد که من بدون نوبت کار مادرم را انجام دهد خدا از ما ناراضی می شود.

چون برادر ما مفقودالاثر است. و ما همیشه چشم انتظار هستیم که خبری از او بیاید یا نشانی از او بیاید. یک شب که با فکر غلامرضا خوابیده بودم. در خواب دیدم که غلامرضا پیش من آمد و گفت برادر قبر من در وادی رحمت کنار شهدای گمنام واقع است و در قطعه بزرگ ورودی غربی قبر دومی مال من است.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده