جانباز شهید تاروردی خان محمدی در سال 1342 در شهرستان ورزقان دیده به جهان گشود ، وی در سال 1363 در بانه بر اثر اصابت گلوله به صورت نابینا شد و در نهایت در تیرماه سال 1384 به یاران شهیدش پیوست.

آرزو داشتم که با جانباز ازدواج کنم

عنوان خاطره: من همیشه آرزو داشتم که با جانباز ازدواج کنم.

راوی : همسر جانباز شهید " تاروردی خان محمدی "

اوایل سال 1365 بود که آقای فقیه از اداره ایثارگران به من تلفن کرد من هم در اداره مشغول به کار بودم. خانم دهقانی یک جانباز 70 درصد که مادرش هم فوت کرده و خودش هم نابینا است و در خانه ی عمویش زندگی می کند مایلید که با ایشان ازدواج کنید. در جواب گفتم من آن موقع راضی بودم که سال 60 فرم پر کرده بودم گفت حالا چه کار کنیم من پیشنهاد کردم که اول خودم با تاروردی صحبت کنم چون به خانواده ام نگفته بودم. خلاصه اینکه رفتم و ایشان را ملاقات کردم، دیدم که مشکل خاصی ندارد و این موضوع را در خانواده گفتم. پدرم گریه کرد و گفت یعنی ما لیاقت آن را داریم که با چنین فردی فامیل شویم تا اینکه همه راضی شدند و ما مراسم را شروع کردیم. بعد از خرید و مقدمات اولیه در تاریخ 1365/2/28 به عقد هم در آمدیم. ماه رمضان بود آقای فقیه گفت حداقل می گذاشتید ماه رمضان تمام می شد بعد از 10 روز نامزدی عروسی گرفتیم و به خانه ی خودمان رفتیم و زندگی مشترکمان را شروع کردیم. در آن موقع من کارمند بود و 24 ساعت در اداره و 24 ساعت منزل بودم چون او در خانه تنها می ماند و به من احتیاج داشت از اداره تقاضا کردم که فقط روزها کار کنم و آنها هم موافقت کردند. من دیدم که باز هم صبح ها تاروردی در خانه تنها می ماند در اداره مطرح کردم که می توانم تاروردی را با خود به اداره بیاورم تا در خانه تنها نماند ولی دیدم که اینطوری هم نمی شود خودم بازخرید کردم ولی چون کار من در اداره خیلی مهم بود تا اینکه استعفاء دادم و آنها قبول کردند آمدم خانه حدود یک هفته در خانه ماندم. سه ماه من تاروردی را به بهزیستی بردم تا راه رفتن را یاد بگیرد که از آن جا به ایشان عصای سفید دادند. 3 ماه به بهزیستی واقع در منظریه بردم تا خواندن و نوشتن یاد بگیرد که در خیابان آبرسان، پشت بانک خون برای یادگیری تلفن که صبح تا ظهر را در آنجا بودیم که تحصیلات خود را شروع کردم و به ساختمان سازی مشغول بودیم که از پشت بام افتاد. او را به بیمارستان امام بردیم، از پشت مهره اش شکسته بود که به آنجا پیوند زدند و ریه هایش هم عفونت کرده بود که به بیمارستان نجات بردیم. به ایشان ورزش دادند دوباره او را به بیمارستان امام منتقل کردند. به ICU بردم که 9 روز در آنجا ماند و در تاریخ 1384/4/23 شهید شد.

آرزو داشتم که با جانباز ازدواج کنم

خبر شهادت شوهر خواهرم در بیمارستان بودم. خواهرم به من تلفن کرد گفت از شما برای ایشان دارو می خواهند و خواهرم گفت که تاروردی به شهادت رسیده ناراحت نشو. گفتم خدا رحمت کند که با بچه ها به بیمارستان رفتیم. اواخر سال 1365 از طریق بنیاد جانبازان به مشهد برده بودند حرم را خالی کرده بودند که تا آنها زیارت کنند که از دوستان او آقای حسینی داد می زند که امام به من شفا داده، گفت که یک آقایی آمد دستش را به حرم زد و بعد به صورت من زد که شفا پیدا کرده بود. شهید تاروردی خودش تعریف می کرد که وقتی در بانه تیر خوردم گفته بودم که شهید شدم و مرا به سردخانه برده بودند در آنجا از دهانم که نفسم در می آمد نایلون پر از بخار شده بود که نگهبان فریاد زده بود که ایشان شهید زنده اند.     
منبع : اسناد موجود در اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان شرقی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده