شهید علی نوری مهر در سال 1321 در تبریز دیده به جهان گشود ، وی به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و در نهایت در سال 1366 در منطقه ماووت عراق آسمانی شد.

 خاطراتی از زبان دختر شهید علی نوری مهر

خاطره که هر چه بگویم باز گفتنی ها و خاطرات بسیار است من آن موقع که از پدرم جدا شدم کلاس دوم راهنمایی و 13 سال بیشتر نداشتم ولی با این سن کمی که داشتم از پدرم خاطرات شیرین و به یاد ماندنی زیادی داریم. پدر من فردی زحمتکش و عاشق خانواده اش بود. همیشه سعی می کرد پولی که به خانه می آورد حلال باشد. دوست داشت با رنج و زحمت و با صداقت کار کند. هیچ وقت دروغ نمی گفت حتی اگر به ضررش تمام می شد. در زمان بچگی که سن خیلی کمی داشت پدرش را از دست داده بود و مادرش هم زیاد حمایتش نکرده بود و با سختی و مشکلات فراوان بزرگ شده بود و مستقل و بدون وابستگی به کسی بزرگ شده بود. همیشه برای ما تعریف می کرد که چون من از یتیمی و بی کسی زیاد زجر کشیده ام به خاطر همان هیچ وقت نمی گذارم بچه هایم بعد از من سختی بکشند. همیشه به فکر آینده و خوشبختی زن و بچه هایش بود. همیشه ما را تشویق به درس خواندن و کسب علم و دانش می کرد. می گفت هر کدام از شما در کنکور قبول و وارد دانشگاه شدید برایش ماشین می خرم. همیشه ما را تشویق به نماز و روزه گرفتن و خواندن قرآن می کرد. خیلی روشنفکر و آینده نگر بود. همیشه پیرو خط امام بود و ما را هم تشویق به این راه می کرد. آنقدر عاشق امام بود که من گاهاً فکر می کنم اگر پدرم زمان رحلت امام زنده بود حتماً یک اتفاقی برایش می افتاد. همیشه عاشق جنگ و جبهه بود و می گفت نکند جنگ تمام شود و ما شرمنده و روسیاه باشیم و از خدا می خواست که رفتن به جبهه قسمتش شود و با شهادت از این دنیا برود. هیچ یادم نمی رود یک سال قبل از شهادتش در مشهد بودیم از حرم امام رضا که بیرون آمدیم بابا خیلی خوشحال به ما گفت دور و بَرِ حرم خیلی شلوغ بود و دستم به حرم امام نمی رسید. از خدا خواستم که خدایا اگر شهادت نصیب بنده حقیر خواهد شد دستم به حرم برسد چشمانم بسته بود و با خدایم راز و نیاز می کردم که یک دفعه راه باز شد و به راحتی دستم به حرم خورد. امیدوار شدم که انشاء الله شهادت قسمتم خواهد شد. همیشه ما را تشویق می کرد که نسبت به هم مهربان و دلسوز باشیم. به درد هم بخوریم و یار و یاور هم باشیم تا این که بالاخره کلاس دوم راهنمایی بودم که تصمیم بابا برای رفتن به جبهه جدی شد. یک روز در خانه نشسته بودیم و مادرم و بابا هم در خانة ما بود. بابا از مامان و مادر خودش اجازه گرفت که کارهایم را، رو به راه کردم و می خواهم به جبهه بروم تو را به خدا مانع رفتن من نشوید چون اگر این جنگ تمام شود ما بنده روسیاه خدا می شویم که نتوانستیم در جنگ و دفاع از وطنمان نقش داشته باشیم. چون به گفته امام رفتن به جنگ یک تکلیف الهی است تا این که رضایت خانواده اش را گرفت و به عنوان یک بسیجی راهی جبهه شد و ما هم برای اولین بار دوری بابا را شاهد شدیم چون وابستگی زیادی به هم داشتیم. روزها و لحظه ها رفته رفته برایمان سخت شد تا این که بابا برای چند ساعتی به مرخصی آمد و عصر دوباره برگشتند. باز لحظه ها و روزها برایمان خیلی طولانی می گذشت تا اینکه بعد از حدود یک ماه به مرخصی آمدند که آخرین مرخصی و دیدار ما با پدرمان بود. صبح بود که رسیدند. ما دور و بَرِ بابا جمع شدیم و از بابا می خواستیم از جنگ و جبهه برایمان تعریف کند. خلاصه تعریف کرد و با هم درد دل کردیم و مامان هم 2 ماه بود که باردار بود. به بابا اصرار می کرد و گفت که به جبهه برنگرد، بابا هم می گفت برای 3 ماه اسم نویسی کردم. 1/5 ماهش مانده تا چشمهاتان را ببندید و باز کنید برگشتم. تا اینکه وقت رفتن ما به مدرسه شد چون شیفت بعد از ظهر بودیم ساعت 12 باید می رفتیم هر چه به بابا اصرار کردیم که بابا اجازه بدهد امروز به مدرسه نرویم گفتند نه همدیگر را دیدیم انشاء الله می روم و زود بر می گردم و اگر شهید شدم باز حق ندارید درس و مدرسه را تعطیل کنید. فقط روز تشییع جنازه من به مدرسه نمی روید باید حتماً در درس و مدرسه تان جدی باشید. خلاصه ما با ناراحتی آماده ی رفتن به مدرسه شدیم. با بابا روبوسی کردیم تا راهی مدرسه شویم. چند پله با خواهرم پایین نرفته بودیم که بابا از پشت صدا کرد عذرا، رقیه یک بار هم برگردید صورت تان را ببینم، تا برگشتیم دیدیم چشمهای بابا پر از اشک شده و نمی توانست حرفی بزند فقط گفت به خدا سپردمتان. ما هم تا مدرسه گریه کردیم. به مدرسه که رسیدیم به خواهرم گفتم بیا برگردیم من دلم یک جوری شده می ترسم بابا برود و برنگردد. خواهرم گفت بابا ناراحت می شود، آن حرف را نزن انشاء الله بر می گردد. خلاصه آن روز برایمان خیلی سخت گذشت چون فقط فکرمان پیش بابا بود تا اینکه بعد از چند روز کم کم متوجه شدیم که بابا نه زنگی میزند و نه نامه ای می نویسد، خلاصه نگرانیها شروع شد، کارمان شده بود از این و آن و از دوستانش پرس و جو کردن که بالاخره یکی از همرزمانش گفت: علی زخمی شد و افتاد و چون من هم زخمی شده بودم و نیروها هم عقب نشینی می کردند من خودم را با چه سختی کشیدم این طرف و نتوانستم به علی کمک کنم و شرمنده ی علی و شما شدم. خلاصه چشم انتطاریهای ما شروع شد و تا چند سال ادامه داشت تا اینکه صحبت آزاد شدن اسرای جنگ شد که به وطن بر می گردند. ما خوشحال بودیم و از خدا می خواستیم و امیدوار بودیم که بابا با اُسرا بر می گردد.

چشم انتظار پدر

یک بار هم که رسانه ها اعلام کرده بودند که عده ی زیادی از اسرا را عراق تحویل می دهد ما همگی حاضر شدیم و با مامان به فرودگاه رفتیم و خدا خدا می کردیم که بابا بین این اسرا باشد همین که هواپیما نشست و آزاده ها که پله ها را پایین می آمدند همه خانواده ها خوشحال به طرف عزیزانشان با شور و شوق می دویدند ما هم چشممان را به آنها دوخته بودیم و با دقت نگاه می کردیم که شاید بابا هم پیش اینهاست تا این که همة خانواده ها آزاده ی خود را تحویل گرفته و با شادی به خانه هایشان بر می گشتند. آخرین نفر که از هواپیما خارج شد دیگر ما ناامید و با چشمانی پر از اشک به خانه برگشتیم. مامان چون دید ما خیلی ناراحتی کشیدیم دیگر وقت آمدن آزاده ها هر چه اصرار می کردیم ما را نمی برد. ما همچنان تا چند سال دیگر به انتظار بابا نشستیم تا اینکه بالاخره بعد از 8 سال انتظار در سال 74 چند تکه استخوان و پلاک بابا را برایمان آوردند که خدا می داند بعد از 8 سال انتظار امیدمان چگونه به ناامیدی تبدیل شد.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده