خاطره ای شهید فرهنگ پزشکی
شهید فرهنگ پزشکی در تاریخ 1343/1/1 در تبریز دیده به جهان گشود ، وی به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و در نهایت در تاریخ 1361/11/18 در فکه آسمانی شد.

شهید بی مزار

بسم رب الشهداء

بنام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

گویند که با نام تو مجنون گم شد               در چشم تو آفتاب گردون گم شد

گویم که آن ستاره ای بود شهید                 پیدا شد و چرخی زد و در خون گم شد

با یاد و نام خدای مهربان و با درود و سلام به روح امام راحل و روح پاک تمامی شهداء اسلام شمه ای از خاطرات برادر عزیزم شهید پزشکی را برایتان نقل می کنم:

شهید فرهنگ پزشکی مثل سایر شهدای گرانقدر با شروع جنگ تحمیلی در حالی که 17 سال بیش نداشت، در سال 1360 برای دفاع از خاک وطن عازم مناطق جنگی شد. اولین اعزام وی به سوی مرز ایران و ترکیه و مهاباد در آذربایجانغربی بود. از آنجا که به جنگهای چریکی شهید چمران علاقه فراوان داشت بعد از اتمام دوره در کردستان به مرخصی آمده بود تا به جنوب اعزام شود. پدرم که نظامی بود برگة اعزام به منطقة پُر کرده بود برادرم فهمد و گفت: نه، مسئولیت پنج نفر با شماست نمی گذارم بروی من می خواهم بروم که به مخالفت هیچ کس گوش نکرد و بدون مجوز پدر و مادرم برگ اعزام پُر کرد. یک روز از اسلام آباد غرب زنگ زد و گفت نگران من نباشید من در منطقه هستم. با اعزام این شهید به منطقه من نیز در سنگر مقدس نهضت سوادآموزی به عنوان آموزشیار مشغول انجام وظیفه شدم و در سال 1360 به یکی از مناطق روستایی شهرستان هریس رفتم در این مدت فقط یک بار برادرم را دیدم. بیشتر، از طریق نامه با هم ارتباط داشتیم.

یک بار که به مرخصی آمده بود من نیز در تبریز بود. یکی از همرزم های وی بنام شهید محرم حیدری به شهادت رسیده بود. در مراسم تدفین و خاکسپاری این شهید والامقام شرکت کرد و به ما سفارش کرد که هر پنجشنبه در وادی رحمت بر سر مزار این شهید باشیم. برادرم جزء گروه تخریب بود. در سال 1361 در فکه شرهانی در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسیده بود. ما اطلاعی از شهادت وی نداشتیم چون دیدیم جواب نامه ها را نمی دهد و هیچ خبری از وی نیست بعد از پرس و جو، به خانواده ام گفتند گروه تخریب 250 نفر بودند که شب حمله رفتند و هیچ کدام برنگشتند. ما دقیق نمی دانیم چند نفر از آنها شهید و یا اسیر شده اند. در فروردین سال 1362 به اصرار خانواده های شهدا پدر و مادر این شهداء را به منطقه اعزام کردند. در آنجا گفته بودند عده ای از بچه ها در خاک عراق افتاده اند نمی توانیم آنها را برداریم معلوم نیست کی این شهداء را به خاک ایران منتقل کنیم، البته مادرم تقریباً دو هفته قبل از شهادت برادرم، وی را در خواب دیده که در یک بیابان یکپارچه قرمز شبیه چتر نجات آورده گفته برای خودت لباس بدوز به وی الهام شده بود که برادرم شهید خواهد شد. به خاطر همین آرامش خاصی داشت و زینب وار ما را آرام می کرد، در منطقه گفته بودند یک سری از شهداء مفقودالاثر هستند که هیچ نشانی از آنها نیست فرهنگ پزشکی هم جزء همین هاست وقتی پدر و مادرم به تبریز برگشتند برای برادرم مراسم گرفتیم ولی در اعلامیه ها می نوشتند شهید بی مزار این یک درد بزرگی برای ما بود نمی دانستیم شبهای جمعه به کجا برویم. در اولین سالگردش عکس وی را خواسته بودند که در وادی رحمت نصب کنند. چند نفر از همسایه ها گفتند دیشب صدای فرهنگ را از رادیو عراق شنیدیم گفتند اسیر است. مدتی صبر کردیم موقع برگشتن اُسراء خیلی عذاب کشیدیم. هر روز منتظر نامه پستچی بودیم. هر کجا اسیری می آمد عکس وی را برداشته و به سراغش می رفتیم. خواهر بزرگم که الان در قید حیات نیست و چهار سال پیش در اثر سانحه ی رانندگی فوت نمود، آن موقع در خوزستان زندگی می کرد. وی نیز عکس برادرم را به اسرایی که به آنجا می آورند نشان می داد ولی هیچ کس سراغی از وی نداشت. خواهرم در خواب دیده بود به برادرم می گوید: چقدر دنبال من می گردی، من زیاد با شما فاصله ندارم. بین ما رودخانه ای است، نگران نباش من پیش توأم. الان خواهرم در چند قدمی برادرم در وادی رحمت در خانة ابدی خود در کنار شهداء خوابیده است.

برادرم بسیار مومن و با خدا بود. بچه ها را خیلی دوست داشت. به من می گفت در کلاس برای دانش آموزان از اسلام و اما بگو، بگذار از همان کلاس اول با همه چیز آشنا باشند مثال ما نباشند که کتاب دینی برایمان ناآشنا بود. یک شب به خوابم آمد. گفتم کجا بودی؟ گفت یه جایی بودم که نمی توانستم بیایم الان مرخصی گرفته ام که بیایم و شماها را ببینم. باید بروم، جلویش زانو زدم و گفتم دیگر نمی گذارم بروی. گفت: نمی توانم بمان، گفتم پس باید مرا هم ببری، دستم را گرفت و بلند کرد و گفت: پا شو برویم. گفتم بگذار از بچه هایم و پدر و مادرم خداحافظی کنم، گفت: نه، الان آمادگی اش را نداری بعداً می آیم با هم می رویم و رفت. بعد از پایان جنگ تحمیلی که منطقه را پاکسازی کردند و عدة بیشماری از شهداء را پیدا کردند برادر من نیز بعد از 9 سال دوری از وطن و مادر خاک عراق پیدا شده بود.

دومین خبر شهادت وی را در روز مادر روز تولد حضرت زهرا (س) به من دادند، پدر و مادرم در منزل نبودند، شب که به خانه آمدند پیش خودم گفتم خدایا با چه لحن و زبانی به مادرم بگویم روز ماد چه هدیه ای دارد؟

آرام، آرام که برایش از برادرم می گفتم،گفت: چرا طولش می دهی، پسرم را آورده اند، کجاست؟ سراسیمه همراه پدرم شبانه به معراج شهداء رفتیم، هر دو تا دستشان را به آسمان بلند کردند و گفتند خدایا این قربانی را از ما بپذیر. دوباره برای ایشان مراسم گرفتیم و در وادی رحمت روبروی شهدای گمنام در ردیف دوم برای همیشه در جایگاه ابدی خود آرام گرفت.

این عزیز سفر کرده، در پاییز به جبهه اعزام شد و اولین خبر شهادتش را در بهمن 1361 آوردند و دومین خبر شهادتش را در بهمن 70 آوردند، نمی دانم چه حکمتی در کار بود، واقعاً سرباز امام راحل مان بود، همان طور که فرموده بود، سربازان من در گهواره شیر می خوردند چون درست در سال تبعید امام به ترکیه به دنیا آمده بود متولد سال 1343 بود. با انقلاب به دنیا آمد و در طلیعه بهمن شهید شد. امیدوارم این شهید و تمامی شهداء دشت کربلا با سرور و سالار شهیدان محشور شوند و از شفاعت خودشان ما را بی نصیب نکنند. از اینکه خواهر یک شهید هستم به خودم می بالم و بسیجی وار زندگی می کنم و در کلاس و تدریسم امام و شهداء را فراموش نمی کنم و در پاسداری از این انقلاب عظیم و حفظ حجاب که وصیت تمامی شهداء عزیزمان است بیش از پیش تلاش کردم و خواهم کرد.

منبع : اسناد موجود در اداره اسناد و انتشارات اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان شرقی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده