خاطره ای از زبان همسر شهید ابراهیم اژدر بهروز نژاد
شهید ابراهیم اژدر بهروز نژاد در تاریخ 1330/10/2 در مراغه دیده به جهان گشود ، سال 1353 ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد ، وی با درجه استوار دوم ارتش در تاریخ 1357/11/10 در درگیری با ضد انقلاب بر اثر اصابت گلوله آسمانی شد.

واپسین وداع
بنام خداوندی که تنها اوست که درمان دردهای پنهان است. جان دادن برای اوست چه زیباست جان کندن وقتی که مرگ از پشت یک سکوت بهت آمیز به تو لبخند میزند. چه زیباست در خون غلتیدن وقتی که به خود بپیچی و در این پیچیدن یار را به وصال یابی. شهدا دلتنگی عاشقانه ای به یار و خدا داشته اند. آنها از همان ابتدا دلتنگ زاده شدند طوری که برای رسیدن به معشوق انتظار مرگ را نکشیدند. بلکه خود به دیدار مرگ رفتند. زندگی یک اجبار سرد است، یک دلتنگی بیهوده. یک بیراهة دشوار، مرگ شیرین ترین وصل برای یار است برای تپیدن در حوضچه خونین و سراب عاشقانه وجود. نمی دانم از کجا شروع کنم و چه بگویم. از دلتنگی شبهای سرد عاشقانه یا از تنهایی و انتظار. زندگی من با آرامش و عشق آغاز شد و با دلتنگی و عشق به پایان رسید. 5 سال زندگی با مردی که از جنس اقاقی های کوچه پشتی خانه شور و شوق بود. یک آرامش و خوشبختی را به همراه داشت اما این عشق را یک نگرانی ویران کرد. او از همان ابتدا هم این جایی نبود، او اهل این دنیا نبود، او از جنس آسمان بود، از جنس لبخند. در طول 5 سال زندگی حتی یک حرف ناروا و یک دروغ و گناه از او ندیدم. نماز وصال عاشقانه اش بود. قرآن توتیای چشمانش بود. به من تأکید می کرد که هر پنجشنبه به او یادآوری کنم که برای والدینش دعا و قرآن بخواند و عشق را در یاد خدا می دانست. او عضو گروههای انقلابی بود. در مساجد جلسه می گذاشتند. اعلامیه های امام را دست به دست می گرداند. خلاصه در راه انقلاب بود. ماجرا از وقتی آغاز شد که یک انقلابی را دستگیر کرده بودند که از شدت شکنجه اعتراف کرده بود که برای چه کسانی کار می کند. همسرم هم عضو همان مکانی بود که دنبالش 
می گشتند. همان روز بود که مأموران رژیم وارد خانه شدند و خانه را زیر و رو کردند. از خانه ما چند کتاب و نوار پیدا کردند که شاهد و بهانة کافی برای دستگیری همسرم را فراهم کرد. از جمله آنها کتاب فاطمه فاطمه هست از (دکتر علی شریعتی) به یاد دارم که در آن زمان یک نقطه ضعف برای رژیم به شعار می رفت. او را دستگیر کردند و بردند من ماندم و دو کودک تنها، فاطمه و علی که سه ساله و 7 ماهه بودند. بعد از مدتی که در زندان اوین بود بالاخره آزادش کردند. احساس کردم که خوشبختم، احساس کردم که دیگر نمی رود، فکر می کردم که دیگر همه چیز به پایان رسیده است اما خیال خامی بود. روزها همین طور سپری شد و او از کارهای سابقش دست نکشید. هر روز بر نشاطش افزوده می شد. آرام بود اما نه آرامی که بتوان حقش را پایمال کرد. بعد از مدت کوتاهی که از زندان آزاد شد روزی رسید که ای کاش هیچ گاه نرسیده بود. ما در تبریز زندگی می کردیم اما چون اهل مراغه بودیم قرار بود برای مراسم عزاداری به شهرستان خودمان بیاییم. همسرم رفت بیرون نمی دانم چرا؟ اما می دانم خیلی پریشان بود. کوچه ها سرد بود و دلها گرم آتشی در درون که هیچ برف و بورانی توانایی محو کردن آن را نداشت. از پشت پنجره به بیرون می نگریستم. به نظرم تمامی دنیا در آن چند لحظه خلاصه شده بود. دلتنگ بودم اما نمی دانم چرا؟ فکر اینکه روزی او را از من بگیرند. فکر اینکه من و فرزندانم چه سرنوشتی را خواهیم داشت دیوانه ام می کرد. که ناگاه مردی را دیدم آمد، همسرم بود ولی او را نشناختم، فکرم دگرگون بود، در را گشودم، به محض ورود اسلحه ای روی میز گذاشت. ترس جانم را گرفت گفت نترس! مدت کوتاهی گذشت. برخاست و انگشترش را از دستش در آورد و به من داد و گفت که دستش را اذیت می کند. لباسهایش را پوشید، علی و فاطمه را بوسید و خداحافظی کرد و اسلحه را برداشت، گفتم میروی پس ما چی؟ گفت من همیشه مراقب شما هستم، تو هم مراقب بچه ها باش. اشک در چشمانش حلقه زد. او می دانست کجا می رود، من عاقل بودم. او از قبل آگاه بود که دیگر نخواهد آمد. هنگام صبح به مخابرات رفتم تا به نزدیکان اطلاع دهم که ما نخواهیم آمد. وقتی بر می گشتم یکی از دوستان همسرم با خانمش دم در بودند و از من خواستند با آنها بروم. نامه ای برای همسرم در راهرو خانه گذاشتم که ما رفتیم خانه دوستت. نامه ای که هم اکنون هم بی جواب مانده است. من بدون اجازه همسرم از خانه رفتم. اوایل گفتند تیر به پایش خورده و درو های پی در پی اما بعد معلوم شد که دیشب همسرم به دست مأموران ساواک به شهادت رسیده است. آن روز پنج سال زندگی من در کنج خیابانی به دست ساواک غارت شد و دیو سیاه سیرت وقت یاری را که هنوز تجربه اش نکرده بودم از من گرفت. او رفت و قهقهه مستانه و عاشقانه اش در بزم عاشقان مقام وصل یافت و من ماندم و هزاران آرزو که در سینه ام تبدیل به بغض شد. بغضی که اکنون نیز وجودم را می شکند. با او خوش بخت بودم اکنون نیز به برکت وجودش زندگی راحتی دارم. او رفت و انقلابی که سالها برای تحقق یافتنش جنگیده بود ندید. او رفت و آینده انقلاب و نتیجه زحماتش را باید جوانان امروز جامعه پاس بدارند. این همه خون که ریخته شد برای انقلاب بود. جوانان نباید بگذارند این انقلاب به دست بیگانگان و اهریمنان بیفتد. باید برای حفظ آن جنگید. قرآن و نماز و یاد خدا و دوری از شرک و دشمن را باید سرلوحه ایمان قرار داد و شهدا را الگویی برای بهتر زیستن.

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی     تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تو رفتی و تمام شب برای با طراوات ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. نمی دانم کجا رفتی؟ چرا؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.

منبع : اسناد موجود در اداره اسناد و انتشارات اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان شرقی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده