از خاطرات خانواده شهید محمدرضا باقرنیایی;
شهید محمد رضا باقر نیایی در تاریخ 1347/5/25 در شهر سردرود از توابه شهرستان تبریز دیده به جهان گشود ، کارمند شرکت تعاونی بود و به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و در نهایت در تاریخ 1364/11/22 در فاو بر اثر اصابت گلوله به گردن آسمانی شد.

سوار بر اسب سفید

قد کوچک و سن کم بالاخره کار دستش داد. به مادرش که اصرار و نتیجه ای نمی گیرد سراغ من می آید اصرار می کند که چرا همه باید بروند و من نتوانم خیلی با هم حرف می زنیم اما نتیجه ای نمی گیریم بالاخره از ما رضایت رفتن را می گیرد. به همان دلایلی که ما رضایت نمی دادیم از اعزام نیرو هم مانع رفتنش می شوند با سفارش دوست و آشنا خودش را داخل صف می اندازد. به هر زحمتی که هست خود را به منطقه می رساند. یکی از دوستانش تعریف می کرد موقع از جلو نظام دیدم قد محمد از نظرات کناری اش هم بلندتر شد. دقت کردم دیدم که زیر پایش دو تا از کوله پشتی های بچه ها را کشیده و روی آنها ایستاده است. با خودم گفتم کوله پشتی تو و این همه عظمت.

امسال عیدی برایش یک دست لباس نو خریدیم تا روز رفتن حتی نگاهی هم به آن نیانداخت. اولین بار هم که لباس را دید با ناراحتی گفت چرا بعضی مسایل را رعایت نمی کنید؟ وقتی خودتان هم می بینید که در این شهر خیلی از بچه های هم سن و سال من حتی یک لباس معمولی برای پوشیدن ندارند چرا از من می خواهید پیش آنها لباس نو بپوشم.

از دست نوشته های شهید:

ما روز جمعه بیست و ششم بهمن ماه به مقرّ لشکر عاشورا رسیدیم بار دیگر با شدی زندگی تازه ای را شروع کردیم خیلی خوشحالم از این که بار دیگر در کنار رزمنده ها هستم. امیدوارم این مسیر زندگی برای ما بسیار مفید باشد و بتوانیم با مشکلات کنار بیاییم.

از زبان مادر شهید:

یک روز قبل از شهید شدن محمدرضا مادرش در خواب می بیند که محمدرضا سوار یک اسب سفید شده و همچنین برای مادرش نیز یک اسب سفید آورده است هر دو سوار اسب می شوند محمدرضا جلوتر از مادرش اسب را می راند و مادرش پشت سر او نیز اسب سواری می کند و همچنین آنها لباس سفید در تن داشتند بعد آن روز خبر شهادت محمدرضا را به من رساندند با خود گفتم خواب نبود واقعیت داشت.

مادرش می گوید یک روز وقتی از خانه خارج شدم به سر کوچه رسیدم یک مردی به نام مهری خبری را به من رساند و گفت سه شهید گمنام را به سردرود خواهند آورد و من در دلم نگرانی و قلبم در تپش افتاد که نکند محمدرضا شهید شده این مرد این خبر را از من پنهان می کند بعد آن روز خبر شهادت محمدرضا بعد از شام به ما رساندند و صبح آن روز مراسم تشییع جنازه را برگزار کردیم و همچنین در وصیت نامه اش نوشته بود که بر روی جنازه ی من شیرینی بپاشید ما هم آن کار را کردیم.

منبع : اسناد موجود در معاونت فرهنگی اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان شرقی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده