شهید سید مصطفی ابریشمی در تاریخ 1337/8/1 در شهرستان اسکو دیده به جهان گشود ، تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت ، وی به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت و در نهایت در تاریخ 1361/3/3 در خرمشهر بر اثر اصابت گلوله و ترکش آسمانی شد.

وصال معشوق

دشمن غاصب بر حریم وطن ما حمله کرده بود. آزادی را به یغما برده بود. او می خواست فرهنگ بیگانه را در ایران پیاده کند و گل اسلام را بچیند و آن را به دست فراموشی بسپارد. بنابراین جهاد دفاعی باید کرد و در مقابل این دزدان آزادی و اسلام ایستاد همه به صف ایستادند و من و بچه را رها کردند تا از حکومت اسلامی و شمع پر فروغ ایران امام دفاع کنند. مصطفی جزو کسانی بود که خواست در این راه قدم بگذارد او رفت به جبهه تا با دشمنان بجنگد، خورشید فلق خود را به هزاران امید از پشت کوهها بیرون می کشید. گلهای داوودی در زیر نور خورشید خود را با شبنم می شستند شاپرکها بر روی گلها رفع خستگی می کردند و برای گلها حکایتها داشتند. حکایت از تلخی و شیرینی حوادث از فراز و نشیب زندگی، احساس عجیبی داشتم گاهی و خواستم از درونم فریاد بلندی بکشم ولی به دلم امید می دادم تپش قلبم را می شنیدم. خدایا چی شده باران اشک از چشمانم باریدن گرفت. به تنها انیس و مونس دل پناه بردم. دستهای خود را به سوی او در از کردم. آخر در دریای قلبم زورقی در حرکت بود. زورقی که در هر لحظه ممکن بود گرفتار طوفان شود او برادرم بود، پارة تنم. او ستارة آسمان زندگیم بود. درست است که همه از خدائیم و به سوی خدا پر خواهیم کشید ولی نمی دانم چرا در آن لحظه دلم در اضطراب بود. آنر وز خرمشهر را سفیدان آزادی از لوث دشمن رهانیدن و با قطره خون آن را شستند. همهمه ای در شهر حاکم بود. همه شیرینی پخش می کردند و به همدیگر تبریک می گفتند. دلم آکنده از شادی شد. 2 روز از آزادی خرمشهر می گذشت برای عیادت مجروحانی که به بیمارستان آورده بودند رفتم. بعد از دقایقی یکی از برادران سپاه صدایم زد و گفت: که برادرتان مجروح شده ولی نه دلم گواهی می داد که او به لقاء پروردگارش رفته و شهید شده. برادر سپاهی به خانه مان آمدیم ولی او حرفی از شهید و شهادت نمی زد. وقتی از مادر خواست که عکسی از مصطفی را به او بدهد من مطمئن شدم که او دیگر از میان ما رخت سفر بسته و من نیز باید مثل زینب صبور باشم زیرا که مصطفی برایم نوشته بود: خواهرم زینب زمان باش و در راه خدا مبارزه کن. مصطفی کسی بود که خواست لولوی شاهوار آزادی را از اعماق دریا بیرون کشد. او رفت که نه تنها ایران را از نوع چپاول گران رها سازد بلکه رخسارش را روی تربت حسین پیام آور آزادی بنشانند و با او راز سینه را بگشاید، حرمش را در آغوش کشد. پرچم ایران را با گرد و غبار حرمش آغشته سازد و به ایرانیان ارمغان آورد ولی آیا مصطفی به حرم حسین رسید. مصطفی به خود حسین رسید، به لقاء حسین رسید. روح مصطفی وجود امام حسین در آغوش کشید، خود را به پایش افکند، زانوی تعظیم بر وجود حسین نمود. آن روز پیکر مصطفی در خرمشهر افتاده بود، گلوله ای که سینة بی آلایش او را زخمی کرده بود و خونی که از او جاری بود همه نشانگر نیت و اخلاص و عشق او به قدرت لایزال الهی بود. او شربت شهادت را نوشید و کبوتر وجودش پرواز کرد. پرواز از پلیدیها و پرواز به سوی پاکیها، پرواز به سوی تنها آرامش دهندة جان، او به معشوق رسید. وصال او چه زیبا بود که هر کسی را یارای درک این وصل نیست.

بازگو کننده خاطره : فاطمه ابریشمی

منبع : اسناد موجود در اداره اسناد و انتشارات معاونت فرهنگی اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان شرقی

وصال معشوق

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده