خاطره ای از نوجوان شهید:
به او گفتم جبهه نرو؛ گفت پدرم تا به امروز به حرف شما گوش داده ام ولی در این یکی به حرف شما گوش نمی دهم؛ چون امام فرموده جبهه ها را خالی نگذارید.
بخاطر امام، فقط یکبار به حرف پدرش گوش نکرد و راهی جبهه شد

به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی، در ذیل خاطره ای از نحوه اعزام شهید نوجوان بسیجی، مهدی زاده جبار نوبری به حبهه ها از زبان پدر بزرگوارش می آید.

رفته بود از مدرسه ثبت نام کند ولی به علت کم بودن سنش نام نویسی نکرده بودند. فردای آن روز به همراه مادرش رفته بود تا ثبت نامش کنند. در آنجا مادرش با اشاره به کسی که ثبت نام می کرد گفته بود که ثبت نام نکند گریه کرده بود. به خاطر اینکه ناراحت نشود جلوی خودش نامش را نوشته بودند بعداً پاک کرده بودند. ایشان رفته بود شناسنامه اش را پاک کرده تا سنش را بزرگ کند و بتواند به جبهه برود. رفته بود به اعزام نیرو ثبت نام کرده بود. 

رفته بود در مرند دوره دیده بود. شب آمدم خانه قرار بود فردا اعزام شود ولی از ما پنهان می کرد تا ما نفهمیم. به او گفتم نرو گفت پدرم تا به امروز به حرف شما گوش داده ام ولی در این یکی به حرف شما گوش نمی دهم چون امام فرموده جبهه ها را خالی نگذارید. 

صبح گفت می روم به اعزام نیرو سری بزنم و برگردم تا ساعت 2 ظهر منتظرش شدیم نیامد. به همراه مادرش به اعزام نیرو رفتیم. وقتی آنجا سراغی از او گرفتیم گفتند آنها ساعت 7 صبح به جبهه اعزام شدند. با قطار به دزفول رفته بود. طول مدتی که در جبهه بود اصلاً به مرخصی نیامد. 

بخاطر امام، فقط یکبار به حرف پدرش گوش نکرد و راهی جبهه شد

یک روز که داشتم می رفتم سر کار داخل ماشین که شدم صدای درمان به صدا در آمد. مادرش رفت در را باز کرد. چند پسر جوان بودند. من هم از پشت فرمان پیاده شدم و رفتم. یکی از جوانها گفت اینجا منزل زاده جبار نوبری است. مادرش جواب داد و گفت نه منزل مهدی زاده جبار نوبری است. آنها دیگر چیزی نگفتند فقط پریشان حال رفتند. انگار به ما گفتند که مهدی شهید شده است. من به سر کار رفتم و مادرش به پسر خاله های شهید زنگ زده بود. به آنها گفته بود که چند جوان آمده بود. مادرش به همراه پسرخاله هایش به خانه ی شهید رفته بودند تا خبری بیابند که در آنجا دیده بودند که شهید شده است. شب ساعت 10 به خانه رسیدم. مادرش خبرش را به من داد و گفت تو ناراحت نشو و من ناراحت نیستم.


شهید مهدی زاده جبار نوبری در تاریخ 31/4/1349 در شهر تبریز در یک خانواده ی مذهبی و متوسط چشم به جهان گشود.

بخاطر امام، فقط یکبار به حرف پدرش گوش نکرد و راهی جبهه شد

پس از آغاز جنگ تحمیلی مهدی همیشه زمزمه های اعزام به جبهه را داشت که با مخالفت پدر و مادر و خانواده روبرو می شد. بالاخره پس از اصرار زیاد با وجود اینکه پدرش در جبهه بود. از مادرش اجازه رفتن به آموزش را گرفت و راهی آموزش شد. پس از پایان آموزش نظامی چندین بار جهت اعزام به جبهه و ثبت نام به منطقه بسیج رفت و به علت کمی سن موفق به ثبت نام نشد تا اینکه با دستکاری پنهانی شناسنامه موفق به ثبت نام شد. تا اینکه در تاریخ 19/12/1365 در منطقه شلمچه در عملیات کربلای 5، بر اثر اصابت ترکش به سر و صورت به شهادت رسید.        

روحش شاد و یادش گرامی 


انتهای پیام/


منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید آذربایجان شرقی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده